خداحافظی قزوین با جان بی‌قرار فرهنگ؛ در رثای جواد مجابی
  • شهریور ۱۵, ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۱۵
  • شناسه : 88124
    0
    جواد مجابی، شاعر، نویسنده، نقاش، طنزپرداز و منتقد برجسته ایرانی، پس از سال‌ها آفرینش و اندیشیدن، از میان ما رفت اما قزوین، شهری که او را در دامان خود پروراند، امروز تنها نه در سوگ یک نویسنده بلکه در فقدان فرزندی نشسته که نام شهرش را در حافظه ادبی و هنری ایران ماندگار کرد.
    پ
    پ

    به گزارش ایرنا، قزوین امروز چیزی کم دارد؛ چیزی شبیه صدایی که سال‌ها از دل واژه‌ها برخاست و در گوش چند نسل نشست، شهری که روزگاری کودکی به نام جواد مجابی را در آغوش خود گرفت، اکنون در سوگ همان کودک دیروز و نویسنده بزرگ امروز نشسته، مردی که از کوچه‌ها و خاطره‌های قزوین برخاست اما افق نگاهش به اندازه تمام ایران و جهان گسترده بود.

    برخی آدم‌ها به‌سادگی از جهان حذف نمی‌شوند، آنان در کتاب‌ها، جمله‌ها، تابلوها و در نقد متفاوتی که به زندگی داشته‌اند، باقی می‌مانند و جواد مجابی از همین جنس بود؛ نویسنده‌ای که فقط نمی‌نوشت بلکه جهان را دوباره می‌دید و به دیگران نیز یاد می‌داد که چگونه باید دید.

    او از قزوین برخاست؛ از شهری که تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات را در رگ‌های خود جاری دارد، قزوین برای مجابی فقط زادگاه نبود؛ بخشی از حافظه و هویت او بود، شهری که در پس دیوارهای قدیمی، بازارها، باغ‌ها، خانه‌ها و آدم‌هایش، قصه‌های بسیاری پنهان کرده، مجابی این قصه‌ها را با خود به تهران برد، به روزنامه‌ها رساند، در کتاب‌هایش بازآفرینی کرد و در نقدهایش به گفت‌وگو با فرهنگ و هنر نشست.

    او از نسلی بود که نوشتن را نه سرگرمی، بلکه مسوولیتی فرهنگی می‌دانست، حقوق خواند، دکترای اقتصاد گرفت، در وزارت فرهنگ و هنر کار کرد، روزنامه‌نگار شد و در روزنامه اطلاعات به دبیری بخش فرهنگ و هنر رسید اما هیچ‌کدام از این عنوان‌ها نتوانستند گستره وجودی او را به‌تمامی توضیح دهند.

    مجابی را نمی‌توان در یک قالب محدود کرد، او شاعر بود، اما تنها شاعر نبود؛ رمان‌نویس بود، اما فقط داستان نمی‌نوشت؛ منتقد هنرهای تجسمی بود، اما از نقاشی و کاریکاتور نیز غافل نمی‌شد، طنز می‌نوشت اما طنزش صرفا خنده‌آور نبود؛ خنده‌ای بود آمیخته با اندوه، اعتراض و شناخت عمیق از انسان و جامعه.

    شاید راز ماندگاری جواد مجابی در همین چند وجهی‌ بودن او باشد، وی در زمانه‌ای که بسیاری ترجیح می‌دهند در یک عنوان شناخته شوند، در چندین میدان حضور داشت و در هرکدام اثری از خود برجای گذاشت، ادبیات برای او دیواری جدا از نقاشی، روزنامه‌نگاری یا نقد هنر نبود.

    همه اینها راه‌هایی بودند برای فهمیدن انسان، برای مواجهه با تاریخ و برای پرسیدن از وضعیتی که گاه آن‌قدر تلخ می‌شد که تنها زبان طنز می‌توانست آن را تاب بیاورد.

    مجابی به فرهنگ ایران از بیرون نگاه نمی‌کرد، او در متن زندگی فرهنگی این سرزمین حضور داشت؛ با اهل قلم، هنرمندان، شاعران و روشنفکران هم‌نفس بود و درباره آنان نوشت، شناخت‌نامه احمد شاملو و شناخت‌نامه غلامحسین ساعدی تنها معرفی دو چهره بزرگ ادبیات معاصر نیستند؛ نشانه‌ای از دغدغه او برای ثبت حافظه فرهنگی ایران‌اند، او می‌دانست که اگر نسل‌ها درباره بزرگان خود ننویسند، بخشی از تاریخ اندیشه و هنر به فراموشی سپرده خواهد شد.

    آثار مجابی، از بنفشه‌های سراشیب و ایالات نیست‌درجهان تا عبید باز می‌گردد، روزنامه مرد عزلت‌گزین، باغ گمشده و از دل به کاغذ، هرکدام گوشه‌ای از ذهن و جهان او را آشکار می‌کنند، در این آثار، بازی با زبان، خیال، طنز، اندوه و نگاه انتقادی در کنار هم نشسته‌اند.

    او حتی وقتی از تلخی‌های زمانه می‌نوشت، تسلیم تلخی نمی‌شد، در دل تاریکی، روزنه‌ای از خلاقیت می‌گشود و نشان می‌داد که ادبیات می‌تواند هم حافظ رنج باشد و هم امکان مقاومت در برابر آن و قزوین امروز می‌تواند به فرزندش افتخار کند؛ نه فقط به سبب جایزه‌هایی که در طول سال‌ها دریافت کرد، از جایزه فروغ برای روزنامه‌نگاری تا جایزه بیژن جلالی برای نقد و جایزه آرش جشنواره تیرگان بلکه به خاطر سال‌هایی که با جدیت، استقلال و عشق به فرهنگ زیست و خلق کرد.

    افتخار قزوین به مجابی، افتخار به نامی نیست که بر سردر یک خیابان یا بر صفحه یک کتاب نوشته شود؛ افتخار به انسانی است که نشان داد می‌توان از یک شهر تاریخی برخاست و در حافظه فرهنگی یک ملت جای گرفت.

    خانه واقعی مجابی، کتابخانه‌ها، گالری‌ها، روزنامه‌ها، دانشگاه‌ها و ذهن تمام کسانی است که با نوشته‌ها و نگاهش زندگی کرده‌اند، خانه او، قزوین نیز هست؛ شهری که نامش با تولد او در شناسنامه ثبت شد و اکنون با مرگش، یکی از فرزندان بزرگ خود را از دست داده است.

    جواد مجابی درگذشت، اما ادبیات ایران یکی از صداهای متمایز خود را از دست نداده است؛ آن صدا در آثارش ادامه دارد، قزوین نیز امروز داغدار است، اما این داغ با غرور درآمیخته، شهری که فرزندی چنین چندساحتی پرورد، حق دارد هم اشک بریزد و هم سر بلند کند.

    قزوین یکی از فرزندانش را از دست داد، اما ایران یکی از روایتگران بزرگ خود را برای همیشه در کنار خویش نگاه خواهد داشت؛ در کلمه، رنگ، نقد، خنده و در اندوهی که از پس هر صفحه، هنوز به ما نگاه می‌کند.

    جواد مجابی، متولد سال ۱۳۱۸ در قزوین، از بزرگان ادبیات معاصر ایران بوده که آثار متعددی در زمینه‌های شعر، رمان، طنز و نقد هنری منتشر کرده و از چهره‌های تأثیرگذار در جریان روشنفکری ایران به شمار می‌آید.

    «خاطرات نسل آخر»، «شب ملخ»، «عبید باز می‌گردد»، «تاریخ طنز ادبی»، «در این هوا»، «نیشخند ایرانی»، «بنفشه‌های سراشیب»، «مومیایی»، «سفرهای ملاح رویا»، «روزنامه مرد عزلت‌نشین»، «وطن روی کاغذ»، «یادداشت‌های بدون تاریخ»، «ایالاتِ نیست در جهان»، «باغ گمشده» و «آقای ذوزنقه» از جمله آثار این نویسنده است.

    جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی روز شنبه /۱۴ شهریور/ پس از یک دوره بیماری درگذشت، وی پیش از این و در پی جراحی در بیمارستان بستری و دوم خردادماه از بیمارستان مرخص شده بود.

    ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.